تبلیغات
وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان

درحال مشاهده: وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان


موسسه محک
اهداء عضو

بچه کفاش

چهارشنبه 17 آذر 1395
04:06
امیرحسین ستوده بیدختی
بچه کفاش

آبراهام لینکلن، پسر یک کفاش بود. پدر وی کفاش سلطنتی بود و کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد. آبراهام پس از سال ها تلاش و شکست، در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد. اولین سخنرانی او در مجلس سنا بدین صورت گذشت:
نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود، ناراضی بودند. چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود. زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت، قبل از آنکه لب باز کند و سخنی بگوید، یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد: "آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!"
مسلماً هر فردی در جایگاه لینکلن قرار داشت، با این نماینده گستاخ که او را اینگونه مورد خطاب قرار داده بود، برخورد می کرد! اما آبراهام لینکلن، چنین نکرد. او لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور آغاز نمود: "من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت. چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم. آقایان نماینده، بنده در اینجا اعلام می کنم که مانند پدرم ماهر نیستم؛ با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام. پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

باغبان قصر حاکم

چهارشنبه 17 آذر 1395
04:06
امیرحسین ستوده بیدختی
باغبان قصر حاکم

روزی حاكم شهری دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن بزنند. وزیر حاكم كه مردی خردمند بود، نزد حاكم رفت تا علت را جویا شود و جان باغبان بیچاره را نجات دهد.
وزیر پس از انجام تشریفات معمول پرسید: "حاكم به سلامت باد، چه گناهی از این نگون بخت سر زده كه چنین عقوبتی بر او رواست؟"
حاكم با نگاهی خشمگین به وزیر گفت: "این نگون بخت كه می گویی چند باریست كه وقتی دزدان به قصر دست درازی می كنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی آنان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در كار است. تردید ندارم كه این باغبان رفیق قافله و شریك دزدان است."
وزیر از شنیدن این موضوع لبخندی زد و گفت: "نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت. چون او برای حاكم می دود و دزدان برای خود."
حاكم از پاسخ وزیر خوشش آمد و از خون باغبان گذشت.

نکته: اگر كاركنان، سازمان را از خود بدانند، علاوه بر انجام تمام و كمال وظایف محوله، از انگیزه های لازم برای پیشبرد اهداف و تعالی سازمان نیز برخوردار خواهند بود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

اول مسئله را پیدا کنید

یکشنبه 14 آذر 1395
10:08
امیرحسین ستوده بیدختی
اول مسئله را پیدا کنید

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول، همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.
او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: "تام هیكل پولی نمی ده!" و رفت و نشست.
مایكل كه تقریباً ریز جثه و اساساً آدم ملایمی بود، چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...
این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود، خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطور باید از پس آن هیكل برمی آمد؟ بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و .... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود.
بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: "تام هیكل پولی نمی ده!" مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: "برای چی؟"
مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: "تام هیكل كارت استفاده رایگان داره."

نکته: پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسئله، ابتدا مطمئن شوید كه آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

محاسبه دقیق

یکشنبه 14 آذر 1395
10:07
امیرحسین ستوده بیدختی
محاسبه دقیق

می گویند در زمان های دور پسری بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش كار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به كلیسایی در نزدیكی محل زندگی خود می رفت و ساعت ها به تكه سنگ مرمر بزرگی كه در حیاط كلیسا قرار داشت، خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از كنار كلیسا عبور كرد و پسرك را دید كه به این تكه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حیاط كلیسا می آید و به این تكه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: "جوان، به جای بیكار نشستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود كاری دست و پا كنی و آینده خود را بسازی."
پسرك در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محكم و متین پاسخ داد: "من همین الآن در حال كار كردن هستم!" و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ یك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای كه هنوز هم جزو شاهكارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر "میكل آنژ" بود.

نکته: بهتر است قبل از شروع هر کار فیزیکی، به اندازه لازم در موردش فکر کنیم؛ حتی اگر زمان زیادی برای آن صرف شود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

بازی صندلی

یکشنبه 14 آذر 1395
09:44
امیرحسین ستوده بیدختی
بازی صندلی

در مهدهای كودك ایران، 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند هر کس نتواند سریع برای خودش یک جا بگیرد، باخته است؛ و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بماند. بچه ها هم یکدیگر را هُل می دهند تا خودشان بتوانند روی صندلی بنشینند.
در مهدهای كودك ژاپن، 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند اگر یك نفر روی صندلی جا نشود، همه باخته اید. لذا بچه ها نهایت سعی خودشان را می كنند و یکدیگر را طوری بغل می كنند كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشوند و كسی بی صندلی نماند. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نتیجه:
ما با این بازی، از بچگی به كودكان خود آموزش می دهیم كه هر كسی باید به فكر خودش باشد.
ولی ژاپنی ها با این بازی، به بچه هایشان فرهنگ همدلی و كمك به یکدیگر و كار تیمی را یاد می دهند.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

انعکاس کوه

جمعه 12 آذر 1395
03:09
امیرحسین ستوده بیدختی
انعکاس کوه

پدر و پسری در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و داد کشید: "آآآی ی ی!".
صدایی از دور دست آمد: "آآآی ی ی ی!".
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: "کی هستی؟".
پاسخ شنید: "کی هستی؟".
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: "ترسو!".
باز پاسخ شنید: "ترسو!".
پسرک با تعجب از پدر پرسید: "چه خبر است؟".
پدر لبخند ی زد و گفت: "پسرم توجه کن"، و بعد با صدای بلند فریاد زد: "تو یک قهرمان هستی".
صدا پاسخ داد: "تو یک قهرمان هستی".
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: "مردم می گویند که این انعکاس کوه است، ولی در حقیقت این انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عیناً به تو جواب می دهد؛ اگر عشق را بخوانی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آنرا حتماً به دست خواهی آورد؛ در واقع هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ولی اسدیان)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

بهشت و جهنم

جمعه 12 آذر 1395
02:44
امیرحسین ستوده بیدختی
بهشت و جهنم

در قرون وُسطی کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فردی دانا که از این نادانی مردم رنج می برد، دست به هر عملی زد، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد؛ تا اینکه فکری به ذهنش رسید.
او به کلیسا رفت و از کشیش مسئول فروش بهشت پرسید: "قیمت جهنم چقدره؟"
کشیش تعجب کرد و گفت: "جهنم؟!"
مرد دانا گفت: "بله جهنم.".
کشیش بدون هیچ فکری پاسخ داد: "سه سکه".
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: "لطفاً سند جهنم را هم بدهید.".
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: "سند جهنم". مرد با خوشحالی آنرا گرفت، از کلیسا خارج شد، به میدان شهر رفت و فریاد زد: "من تمام جهنم را خریدم؛ این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید، چون من هیچکس را داخل جهنم راه نمی دهم!".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

از استاد تا شوفر

جمعه 12 آذر 1395
02:43
امیرحسین ستوده بیدختی
از استاد تا شوفر

ماکس پلانک در سال ۱۹۱۸ پس از دریافت جایزه نوبل، یک تور دور آلمان گذاشته بود و در شهرهای مختلف، درباره کوانتوم مکانیک صحبت می کرد. از آنجا که او هر بار دقیقاً یک محتوا را ارائه می نمود، راننده اش کاملاً مطالب را حفظ شده بود.
یک بار راننده اش از او پرسید: "شما از تکرار این حرف ها خسته نمی شین؟ من الآن دیگه به حدی حفظ شدمشون که می تونم به جای شما ارائه کنم. اصلاً بیاین تو مقصد بعدی که مونیخه من سخنرانی کنم و شما لباس منو بپوشین و بشینین تو جلسه. برای هر دومون تنوع می شه.". پلانک هم قبول کرد!
راننده در جلسه، خیلی خوب درباره کوانتوم مکانیک صحبت کرد و شونده ها هم خیلی لذت بردند؛ ولی در پایان جلسه، یک فیزیکدان بلند شد و سؤالی پرسید. راننده هم در نهایت خونسردی پاسخ داد: "من تعجب می کنم که در شهری پیشرفته مثل مونیخ، سؤال هایی به این اندازه ساده می پرسن که حتی شوفر من هم می تونه جواب بده! شوفر عزیز، شما به ایشون جواب بدین.".
بر اساس همین داستان، نام اثر خاصی را گذاشته اند "اثر شوفر"؛ جایی که متخصص واقعی و مجری غیرمتخصص جابجا می شوند.
به نظر اکثر افراد، مجری های غیرمتخصصی که مثل آن راننده، فقط مطالبی را حفظ کرده اند، متخصص تر هستند تا آنهایی که واقعاً متخصصند. اما یک متخصص واقعی به خود اجازه نمی دهد که در مورد هر چیزی با قطعیت اظهار نظر کند، در حالی که اینگونه مجریان غیرمتخصص، در مورد همه چیز با اطمینان صحبت می کنند. این، یک اشتباه ناخودآگاه است که در اکثر افراد وجود دارد و احساس می کنند کسانی که همیشه با اطمینان حرف می زنند و برای هر چیزی جوابی دارند، متخصص تر هستند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: هومن کاظمی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

تا کی باید بچه داری کرد؟

جمعه 12 آذر 1395
02:35
امیرحسین ستوده بیدختی
تا کی باید بچه داری کرد؟

با کلی ذوق و شوق فرزند شما به دنیا می آید. با یک عالمه آرزو به پرورش وی همت می گمارید. برای تحصیلاتش و فراهم کردن آنچه می خواهد، زحمات زیاد را متحمل می شوید تا اینکه حداقل در آینده بتواند روی پای خود بایستد و شاید او نیز به مانند شما بتواند مسئولیت خانواده اش را به عهده گیرد. البته اینکه وی بتواند فردی مؤثر برای جامعه خود باشد و باعث افتخار شما گردد نیز در اوایل به ذهنتان مبادرت می کند، ولی دست آخر از خداوند می خواهید که او فردی سر به راه باشد که زندگی آبرومندانه ای را مدیریت کند. اما شرایطی را در نظر بگیرید که این فرزند علیرغم تمام زحماتی که برایش کشیده اید و با اینکه تمامی امکانات آموزشی و پرورشی را برایش فراهم کرده اید، نه تنها خانه را ترک نمی کند بلکه برعکس، به صورت فزاینده ای در امور خانه شما دخالت می کند. شما از خود خواهید پرسید که این بچه داری تا کی قرار است ادامه یابد؟ یعنی این موجود نباید زمانی خانه را ترک کرده، به امرار معاش برای خودش بپردازد؟ گیرم که به سرمایه ای نیاز دارد و فرض بر اینکه شما این سرمایه اولیه را در اختیارش بگذارید و شاید در مسیر فعالیت وی، گاه به گاه سرمایه بیشتری به او داده باشید تا بلکه آن خواسته های حداقلی شما، روزی برآورده گردد تا شاید شما بتوانید به تولد و رشد نوه هایتان توجه کنید و لذت ببرید! اما این فرد نه تنها مدام سرمایه می خواهد و به هر کاری دست می زند، بلکه هیچوقت خانه را ترک نمی کند و همچنان به مانند دوران طفولیت، انتظار دارد که شما همان بابا و مامان برایش باشید و به اموراتش بپردازید. اگر کسی تهدیدش می کند، شما امنیتش را فراهم کنید و اگر گرسنه است، غذایش را آماده کنید و برایش لباس تهیه کنید. دست آخرهم به همه رفقایش می گوید که مشغول سرمایه گذاری است و پدر و مادرش به اندازه کافی به وی توجه نمی کنند! عجب سناریوی دلخراشی برای همه والدین است.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


داستان بالا حکایت بزرگترین والد ماست، ایران. مدیریت کشور تصمیم گرفت که برای بعضی از بچه های خود امتیازهایی قائل گردد. تصمیم گرفت که سرمایه لازم برای انجام کار را، همراه با تمامی ملزومات آن کار، در اختیار این دسته از بچه های خود قرار دهد. بازار کار را برای این بچه ها انحصاری کرد تا آنان در فشار رقابت با دیگر بچه ها و یا بچه های دیگران قرار نگیرند تا آماده گردند؛ شاید روزی به فراخور سایز گردنشان بتوانند در دنیا با دیگران رقابت کنند. شاید دادن این امتیازات برای این بود که شاید روزی در آینده، این بچه ها بتوانند عصای دست ولی خود باشند؛ البته این انتظار بسیار زیادی است و انتظار حداقلی این بود که شاید این فرزندان، وبال ایران نباشند. اما به مانند همان فرزند داستان بالا، این بچه های لوس ایرانی حاضر نیستند که خانه را ترک کنند و در بازار کار با دیگران رقابت کرده، بعد از سال ها خوردن و خوابیدن و با پول میلیون ها نفر دیگر آموزش و پرورش دیدن، باز هم نگاهشان به ردیف های بودجه ایران است تا بلکه درآمدی داشته باشند. خوشمزه تر اینکه ادعا دارند که مثلاً دولت ایران به اینان، بابت خدماتشان، بدهکار است!!! شرکتی که با پول ملت درست شده، نه با سرمایه گذاری خصوصی، و در بازار انحصاری ایران، که با وضع قوانین مشخص تأمین شده بود، فعالیت می کرده و تمامی ابزار لازم برای فعالیت را مردم ایران برایش تأمین کرده اند، امروز که تحریم ها برقرار هستند، نه تنها گرهی از مشکلات ما باز نمی کند، بلکه طلبکار هم هست که فلان مقدار از دولت طلبکار هستیم! آخر شما چه کاره اید و چه کاره بوده اید که اینک طلبکارید. شما توان اینکه بعد از بیست سال خوردن و خوابیدن و خود را بهترین خواندن، در خارج از ایران کار بگیرید و بخشی از فشار به این کشور را کم کنید، ندارید و تازه طلبکار هم هستید! وقتی ساخت نیروگاهی در خارج از ایران، بیش از دو دلار برای هر وات قیمت دارد و این قیمت در ایران به سی و پنج سنت می رسد، چطور می شود که بخش صنعتی تولید برق نمی تواند در خارج از ایران آنقدر کار بگیرد که ما به تحریم ها بخندیم؟؟ یعنی بیست و پنج سال تزریق سرمایه و بازار انحصاری برای توفیق این صنعت کافی نبوده؟ حال به جای اینکه در بازار تخصصی نیروگاهی کار کنند، وارد بازار نفت و گاز ایران شده اند تا به مانند حوزه برق، از رانت های مشابه بهره بگیرند؛ درست مانند همان فرزندی که به رغم همه حمایت ها، هنوز می خواهد که در خانه بماند. آنکه در حوزه نفت، خورده است، اینک می خواهد در حوزه تجارت وارد گردد. و من مطمئن هستم که اگر صنعت خودرو هم در تحریم نبود، هم اینک همه نیروگاه سازان و نفت و گاز کاران، وارد این حوزه شده بودند. یعنی استراتژی این صنایع دولتی، عبارت شده از استفاده از رانت های ملی، به جای نفوذ و رقابت در بازارهای فراملی. حال باید پرسید تا کی ایران و ملت ایران باید بچه داری کند؟ و عذاب آورتر اینکه تا کی باید نق زدن این بچه های لوس را تحمل کند؟


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

بد شانسی یا خوش شانسی؟

پنجشنبه 27 آبان 1395
08:35
امیرحسین ستوده بیدختی
بد شانسی یا خوش شانسی؟

در روزگاری کهن، پیرمردی روستازاده بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!".
روستا زاده پیر در پاسخ گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
همسایه ها با تعجب گفتند: "خب معلومه که این از بدشانسی توست!".
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.".
پیرمرد بار دیگر گفت: "از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: "عجب شانس بدی.".
کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: "خب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد کودن!".
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمامی جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست، با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: "عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد.".
و کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که....؟".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نتیجه:
همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادهایی که آنها را بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشتیم، صلاح و خیرمان بوده و نعمت ها و فرصت هایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است. 
ارسال شده در:

آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

پنجشنبه 27 آبان 1395
08:23
امیرحسین ستوده بیدختی
آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: «آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟».
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: «بله».
استاد پرسید: «هر چیزی را؟».
دانشجو پاسخ داد: «بله هر چیزی را.»
استاد گفت: «در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد.».
دانشجو برای این سؤال، پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یک بار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: «استاد، ممکن است که از شما یک سؤال بپرسم؟».
استاد پاسخ داد: «البته».
دانشجو پرسید: «آیا سرما وجود دارد؟».
استاد پاسخ داد: «البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟».
دانشجو پاسخ داد: «البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست. شیء را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آنرا انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.».
دانشجو ادامه داد: «و تاریکی؟».
استاد پاسخ داد: «تاریکی وجود دارد.».

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


دانشجو گفت: «شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن، نور طبق طول موج های مختلف، می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.».
و سرانجام دانشجو پرسید: «و شر، آقا؛ آیا شر وجود دارد؟ خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است؛ شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود.»
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

نام این دانشجو آلبرت اینشتین بود.

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

شما چند روز در رم می مانید؟

پنجشنبه 27 آبان 1395
07:50
امیرحسین ستوده بیدختی
شما چند روز در رم می مانید؟

سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات كردند. پاپ از مسافر اول پرسید: "چند روز در اینجا می مانی؟‌"
مسافر گفت: ‌"سه ماه." پاپ گفت: "پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی.‌"
مسافر دوم در پاسخ به پرسش پاپ گفت:‌ "من شش ماه می مانم." پاپ گفت:‌ "پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی."
مسافر سوم گفت: "من فقط دو هفته می مانم." پاپ به او گفت:‌ "تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی."
مسافرها تعجب كردند، زیرا متوجه منطق پاپ نشدند.
تصوركنید اگر هزار سال عمر می كردید،‌ متوجه خیلی چیزها نمی شدید، ‌زیرا خیلی چیزها را به تأخیر می انداختید. اما از آنجا كه زندگی خیلی كوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تأخیر انداخت. با این حال، ‌مردم این كار را می كنند. اگر كسی به شما می گفت فقط یك روز از عمرتان باقی است، چه می كردید؟ ‌آیا به موضوعات غیرضروری فكر می كردید؟ نه، ‌همه آنها را فراموش می كردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می كردید‌، زیرا فقط 24 ساعت وقت داشتید؛ بنابراین، موضوعات واقعی و ضروری را به تأخیر نمی انداختید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


شما چند روز در رم می مانید؟! چگونه زمان خود و سازمان یا شرکت را مدیریت می کنید؟ آیا آنقدر می مانید که به همه ابعاد آن برسید؟
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

اثبات وجود خدا

پنجشنبه 27 آبان 1395
07:49
امیرحسین ستوده بیدختی
اثبات وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار، او و آرایشگر در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. به موضوع خدا که رسیدند، آرایشگر گفت: "من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد".
مشتری پرسید: "چرا باور نمی کنی؟".
آرایشگر گفت: "کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت، این همه مردم مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا بود، درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد".
مشتری جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض خارج شدن از مغازه، مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده؛ ظاهرش خیلی کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: "میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند".
آرایشگر گفت: "چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم".
مشتری با اعتراض گفت: "نه، آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد".
آرایشگر گفت: "نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند".
مشتری پاسخ داد: "دقیقاً نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management





ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وزن کره

چهارشنبه 26 آبان 1395
10:09
امیرحسین ستوده بیدختی
وزن کره

مرد فقیری بود که همسرش کره می ساخت و او آنرا به یکی از بقالی های شهر می فروخت. آن زن کره ها را به شکل گلوله های یک کیلویی می ساخت. مرد آنرا به یکی از بقالی های شهر می فروخت و در مقابل، مایحتاج خانه را می خرید.
روزی مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامی که آنها را وزن کرد، اندازه هر گلوله کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمی خرم؛ تو کره را به عنوان یک کیلو به من می فروختی در حالی که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار می دادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه می گیریم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: فاطمه باطنی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

شیخ و شتر

چهارشنبه 26 آبان 1395
10:09
امیرحسین ستوده بیدختی
شیخ و شتر

بزرگی با حالی بد در بستر بیماری، خود را در حال مرگ دید. بنابراین از فرزندان و مریدان خود خواست که از کوچک و بزرگ در شهر برای او حلالیت بگیرند تا با خاطری آسوده تر رهسپار سرای باقی شود. فرزندان و مریدان شیخ در شهر گشتند و از هر که لازم بود، رضایت گرفتند و نتیجه را به شیخ بازگو کردند. شیخ باز هم خود را آسوده نیافت و گمان برد که کسی از او رنجیده خاطر است. بنابراین از نزدیکانش خواست که از حیوانات متعلق به او هم حلالیت بگیرند. آنها نیز با امید بهبود مراد خود، از همه حیوانات حلالیت گرفتند تا به شتری رسیدند که با لجاجت تمام از حلالیت دادن، سر باز می زد و می خواست خود با شیخ صحبت کند.
شیخ با آن حال نزد شتر رفت و گفت: "می دانم که بارهای سنگین بر تو گذاشتم و در صحرا و بیابان تو را تشنه، این طرف و آن طرف بردم؛ به جای علف به تو خار دادم در حالی که خودم سیر بودم و آب گوارا می نوشیدم. با این حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان می خواهم که تا آخر عمرت تو را در ناز و نعمت نگاه دارند".
شتر با ناراحتی گفت: "ای بزرگ، خدای من و تو، مرا برای بار بردن، خار خوردن، و تحمل تشنگی آفریده است. من از بار بردن و تشنگی ها آزرده خاطر نیستم. اما آنچه از تو بر دل دارم، به تو می گویم و تو را می بخشم. روزی سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوی کاروان می رفتی و من و دیگر شتران در پی ساربان در راه بودیم. در میانه راه، خاری به پای ساربان فرو رفت و از کاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغی بستی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آنکه ما را شأن و منزلت، بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار".

نکته:
انتخاب و انتصاب مدیران در همه رده های مدیریتی سازمان باید بر اساس شایستگی ها باشد. در غیر این صورت همراهی و مشارکت نیروی انسانی را از دست خواهید داد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management




ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان


وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان,
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|