تبلیغات
وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک

درحال مشاهده: وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

مشتری خود را بشناسید

سه شنبه 25 آبان 1395
05:51
امیرحسین ستوده بیدختی
مشتری خود را بشناسید

یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مأیوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: "چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟"
وی جواب داد: "هنگامی كه من به آنجا رسیدم، مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

    پوستر اول، مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
    پوستر دوم، مردی را كه در حال نوشیدن كوكاكولا بود، نشان می داد.
    پوستر سوم، مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوسترها را در همه جا چسباندم."
دوستش از وی پرسید: "آیا این روش، به كار آمد؟"
وی جواب داد: "متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس تصویر دوم و بعد تصویر اول را دیدند."

نکته:
قبل از هر کار جدید، باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجام شود.

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

مار را چگونه باید نوشت؟

سه شنبه 25 آبان 1395
05:41
امیرحسین ستوده بیدختی
مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده كه مردمی ساده دل و بی سواد در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان سوء استفاده كرده، به نوعی بر آنان حكومت می كرد.
برحسب اتفاق، گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های ان مرد شیاد شد. معلم، او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند؛ اما مرد شیاد نپذیرفت.
بعد از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فریبكاری های مرد شیاد سخن گفت و به آنان، نسبت به حقه های او هشدار داد. پس از كلی مشاجره بین معلم و مرد شیاد، قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد است.
در روز موعود، همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخرِ كار چه می شود.
مرد شیاد به معلم گفت: بنویس "مار".
معلم نوشت: "مار".
نوبت به مرد شیاد كه رسید، او شكل مار را بر روی خاك ترسیم کرد و به مردم گفت: "شما خود قضاوت كنید، كدامیك از اینها مار است؟".
مردم كه سواد نداشتند، متوجه نوشته مار نشدند اما همگی، شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند و تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته:
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم و یا مایلیم آنها را با خود همراه كنیم، بهتر است با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با ایشان سخن بگوییم و رفتار كنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چهارچوب فكری خود، دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد خود را به زبانِ فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کنیم و به آنها ارائه نماییم.


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

حكایت بهره وری در جنگل

دوشنبه 24 آبان 1395
10:27
امیرحسین ستوده بیدختی
حكایت بهره وری در جنگل

مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد و با خوشحالی، به میزان زیادی تولید می کرد.
رئیسش که یک شیر بود، از اینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می تواند بدون هیچگونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست، حتماً میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت.
او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم سوسک، راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماس های تلفنی را بر عهده گرفت.
شیر از گزارشات سوسک خوشش آمد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می کنند، تهیه نماید تا با آن نمودارها بتواند روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می توانست از این موارد در گزارشاتی که به هیئت مدیره می داد، استفاده کند.
بنابراین سوسک مجبور شد یک کامپیوتر جدید به همراه یک دستگاه پرینتر لیزری بخرد. او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد.
مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این حد افراطی کاغذبازی و جلساتی که مدت زیادی از وقتش را هدر می داد، متنفر بود.
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می کرد، معرفی کند. این سِمَت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود.
این مسئول جدید، یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلیش به همراه آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز داشت.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد، به مکانی غمگین تبدیل شده بود که دیگر هیچکس در آنجا نمی خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک، شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد.
با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد، شیر فهمید که بهره وری، بسیار کمتر از گذشته شده است. بنابراین او جغدی را، که مشاوری شناخته شده و معتبر بود، برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: "تعداد کارکنان، بسیار زیاد است".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟ مسلماً مورچه! چون او بی انگیزگی خود را نشان داده بود و نگرشی منفی داشت.
(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

سبد گردو

دوشنبه 24 آبان 1395
10:11
امیرحسین ستوده بیدختی
سبد گردو

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند، سبدی بزرگ را پر از گردو کرد؛ آن را پشت اسبش گذاشت و وارد بازار دهکده شد. سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده.فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد هست و به همه می رسد".
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم در صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید، در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی داشت و پی کار خود می رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می کرد، با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی دارم و فرار می کنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمی رسد. او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی خواستم. این سبد از همه گردوها بسیار ارزشمندتر است." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

نکته:
خیلی ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد، سبدی است که این گردوها در آن جمع شده اند. خیلی ها وقتی در شرکت یا مؤسسه ای کار می کنند، سعی دارند در حق بقیه افراد مجموعه، ظلم روا دارند فقط برای اینکه سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده، مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب مهمتر از به دست آوردن چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات، گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می کنند، که فرد اصلاً متوجه نمی شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست؛ و وقتی که سبد از هم می پاشد و گردوها روی زمین ولو می شوند و هر کدام به سویی می روند، تازه می فهمند که نقش سبد در این میان، چقدر تعیین کننده بوده است.
بیایید در هر جمعی که هستیم، سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد، دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت های برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است، به دست نخواهد آمد. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کاری را از دست ندهیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

گروه 99

دوشنبه 24 آبان 1395
10:00
امیرحسین ستوده بیدختی
گروه 99

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟".
آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.".
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست؛ اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مردی خوشبین است.".
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟".
نخست وزیر پاسخ داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست.".
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر، فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادی، آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلا را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. "99 سکه؟"
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!
آشپز بسیار دلشکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلای دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد.
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است، پس علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند، اما ... راضی نیستند.".

نکته:
خوشبختی ما در سه جمله است:

    تجربه آموختن از دیروز
    استفاده از امروز
    امید به فردا

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی خود را تباه می کنیم:

    حسرت دیروز
    اتلاف امروز
    ترس از فردا

(فرستنده: مهدی پرنور)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

دو سنگریزه

دوشنبه 24 آبان 1395
09:47
امیرحسین ستوده بیدختی
دو سنگریزه

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند، بدهی او را می بخشد.
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد، گفت: اصلاً یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم؛ دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود؛ اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود، باید پدر به زندان برود.
این گفتگو در جلوی خانه کشاورز انجام شد که زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت، متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما به جای آن دختر بودید، چه می کردید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید، می بینید که سه امکان وجود دارد:

    دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
    هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
    یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحاً جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید، چه می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد: دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه، چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم، معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه مانده بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود، به اجبار پذیرفت. دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
بدین ترتیب، خوب است همواره به خاطر داشته باشیم که:

    همیشه حداقل یک راه حل مناسب برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
    این حقیقت دارد که ما همواره از زاویه ای درست، به مسایل نگاه نمی کنیم.
    روزهای ما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک,
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|