تبلیغات
وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک

درحال مشاهده: وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


موسسه محک
اهداء عضو

ثروت کورش کبیر

پنجشنبه 25 آذر 1395
05:46
امیرحسین ستوده بیدختی
ثروت کورش کبیر

زمانی، کروزوس به کورش کبیر گفت: "چرا از غنیمت های جنگی، چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟".
کورش گفت: "اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدم، الآن دارایی من چقدر بود؟".
کروزوس عددی را با معیار آن زمان بیان کرد.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت: "برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.".
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هر چه در توان داشتند، برای کورش فرستادند. وقتی که مال های گردآوری شده را حساب کردند، از آنچه کروزوس انتظار داشت، بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کروزوس کرد و گفت: "ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها می بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند، مثل این است که تو نگهبان پول هایی که مبادا کسی آن را ببرد.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مجید پرنور)
ارسال شده در:

مرد و دو زنش

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
مرد و دو زنش

در روزگاران قدیم، مردی میانسال، دو زن داشت. یکی از زن ها مسن و دیگری جوان بود. زن ها، شوهرشان را خیلی دوست داشتند و مایل بودند که او در سنی متناسب با آنها به نظر آید.
پس از گذشت چند سال، موهای مرد به اصطلاح جوگندمی شد. برای زن جوان این اتفاق، خوشایند نبود زیرا شوهرش را خیلی مسن تر از خودش نشان می داد. بنابراین هر شب موهای مرد را شانه می کرد و موهای سفیدش را می کَند.
اما سفید شدن موهای مرد، زن مسن تر را خوشحال کرده بود زیرا دوست نداشت دیگران او را با مادر شوهرش اشتباه بگیرند. او هر روز صبح موهای مرد را مرتب می کرد و تا جایی که می توانست موهای سیاه مرد را می کَند. نتیجه این شد که آن مرد، بعد از مدت کوتاهی فهمید کاملاً طاس شده است.

نکته:
اگر به همه خواسته های متفاوت و متناقض اطرافیان خود پاسخ دهید بزودی خواهد فهمید که چیزی برای پاسخگویی نخواهید داشت.
کسی که اصول و قواعد را برای تأثیرگذاری بر دیگران، راضی کردن و یا همراهی آنان، زیر پا گذارد، در نهایت به شرایطی خواهد رسید که دیگران در برخورد با او، اصول و قواعد لازم را رعایت نمی کنند.
"نه" کلمه ای دوحرفی، اما یکی از مهمترین کلمات در رهبری، مدیریت و رشد شغلی است. یادگیری "نه" گفتن (در مواقع لزوم)، یکی از مهمترین مهارت های کاری، سازمانی و مدیریتی است. "نه" گفتن به معنی نپذیرفتن کار و مسئولیت، یا از زیر کار در رفتن نیست، بلکه روشی برای کنترل داشتن بر کار و زندگی شخصی و تعادل بین آنهاست به گونه ای که هم از عهده وظایف و مسئولیت ها به خوبی برآیید و هم رضایت شغلی داشته باشید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

داستانی زیبا از مولانا

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
داستانی زیبا از مولانا

پیرمردی تهیدست، زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش، قوت و غذایی ناچیز فراهم می ساخت. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید. در همان حال با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها از خدا یاری می طلبید و تکرار می گرد: "ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گرهی از گره های زندگی ما بگشای".
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گرهی از گره های دامنش باز شد و تمامی گندم ها به زمین ریخت!!!
او بشدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت:
"من تو را کی گفـتم ای یار عزیز
کاین گره بگشـای و گندم را بریز
آن گــره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود"
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید که دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته است!!!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


مولانا:
تو مبین اندر درخـتی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه ...

(فرستنده: سمیرا پرنور
ارسال شده در:

جلسه موش ها

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:05
امیرحسین ستوده بیدختی
جلسه موش ها

تعدادی موش در یک مزرعه زندگی می کردند. موش ها روزگار خوشی نداشتند، چرا که گربه ای در مزرعه بود که آنها را شکار می کرد. موش ها در یک ترس همیشگی به سر می بردند و ممکن بود در هر وقت از شب و روز در چنگال های تیز گربه چابک قرار گرفتار شوند.
موش ها جلسه ای تشکیل دادند تا حداقل راهی پیدا کنند که از وجود گربه در اطراف خود باخبر شوند و بتوانند عکس العملی مناسب از خود بروز دهند. طرح های مختلفی مورد بررسی قرار گرفت اما هیچکدام پذیرفته نشد.
در آخر یک موش جوان ایستاد و گفت: "من یک طرح خیلی ساده دارم اما کاملاً مؤثر خواهد بود. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که یک زنگوله به گردن گربه ببندیم. وقتی صدای زنگوله را می شنویم خواهیم فهمید که دشمن در حال آمدن است."
همه موش ها از این طرح، شگفت زده شده بودند و آنرا تحسین می کردند. در بین همهمه موش ها، یک موش پیر بلند شد و گفت: "من هم قبول دارم که طرح موش جوان، طرح بسیار خوبی است. اما اجازه بدهید بپرسم: چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟"
موش ها به یکدیگر نگاه می کردند و هیچکس حرفی نمی زد. سپس موش پیر گفت: "ارائه راهکارهای غیرممکن خیلی آسان است."

از یک دیدگاه:

    به عمل کار برآید، به سخندانی نیست.
    گفتن اینکه کاری انجام شود یک چیز است، اما انجام دادن آن چیز دیگری است.
    پیشنهاد دهنده طرح را مجری اجرای آن کنید.
    جلسات اثربخش تشکیل دهید.

از دیدگاه دیگر:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    اجازه دهید در جلسات از تکنیک های طوفان فکری و حل مسئله به خوبی استفاده شود.
    ایده کشی نکنید.
    به همه اعضای جلسه اجازه فکر کردن و صحبت کردن بدهید.
    راهکاری که از دید یک فرد غیرممکن به نظر می رسد، می تواند از نظر فردی دیگر دارای روشی عملی و ممکن باشد.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:

بخت بیدار

سه شنبه 23 آذر 1395
04:10
امیرحسین ستوده بیدختی
بخت بیدار

در زمان های دور، مردی بود که همیشه از زندگی خود گله داشت و می گفت: "بخت با من یار نیست و تا وقتی که بخت من خواب است، زندگی من بهبود نمی یابد".
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
گرگ گفت: "می شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سردردهای وحشتناک می شوم؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
کشاورز گفت: "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است که من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال، سرخوردگی و بدهکاری است؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن، همگی نظامی بودند و همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
شاه گفت: "آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان به سر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم و با داشتن ثروت بسیار و سربازان شجاع، تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار، بالأخره جادوگر را یافت و ماجراها را برایش تعریف کرد.
جادوگر مدتی بر چهره مرد نگریست و سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت: "از امروز بخت تو بیدار شده است، برو و از آن لذت ببر!".
مرد با بختی بیدار بازگشت. به شاه شهر نظامیان گفت: "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد. با مردم خود یک رنگ نبوده ای. از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت، تو را می آزارد. اما چاره کار تو ازدواج است. تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز؛ مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.".
شاه اندیشید و گفت: "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا می دانی، با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر تو نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...
به دهقان گفت: "وصیت پدرت درست بوده است. در زیر این زمین گنجی نهفته است که با وجود آن، نه تنها تو، که خاندانت تا هفت پشت، ثروتمند خواهند زیست.".
کشاورز گفت: "پس اگر چنین است، تو را هم از این گنج نصیبی است. بیا با هم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است. اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری، دیگر سردرد نخواهی داشت!".
شما اگر جای گرگ بودید، چکار می کردید؟
بله، درست است! گرگ همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید؛ مرد بیدار بخت قصه ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

(منبع: خبرنامه شرکت آسیاتک)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

تحریم مک دونالد

سه شنبه 23 آذر 1395
03:55
امیرحسین ستوده بیدختی
تحریم مک دونالد

شركت مك دونالد شعبه عربستان، در یك اقدام تبلیغاتی برای جام جهانی 2002، ‏روی كیسه ها، بسته بندی ها و پاكت هایی كه به مشتری می داد، پرچم تمام كشور ‏های شركت كننده در جام جهانی 2002 را چاپ كرد. این یك اقدام تبلیغاتی بود برای ‏فروش بیشتر.
مك ‏دونالد شعبه عربستان فكر می كرد كه چون عربستان یكی از كشورهای شركت كننده در این جام است، اگر پرچم این كشور هم به عنوان یكی از ‏شركت كننده ها بر روی بسته بندی ها باشد، مردم استقبال بیشتری از شعبه مك ‏دونالد خواهند كرد.
به یكباره شعبه مك دونالد عربستان، توسط مشتریان تحریم شد!‏ مشتریان به شدت ناراضی شدند. مدیران ارشد مك دونالد متعجب بودند چون فكر می ‏كردند با این اقدام، موفقیت بسیار عظیمی كسب خواهند كرد ولی با یك شكست ‏واقعی روبرو شده بودند. دلیل چه بود؟
روی پرچم عربستان، نام مقدس خداوند نقش بسته و طبیعی است كیسه هایی كه ‏ساندویچ های مك دونالد در آن قرار دارد، بعد از مصرف در سطل زباله انداخته می ‏شوند. مردم عربستان به شدت ناراحت بودند و نارضایتی اوج گرفت. مك ‏دونالد شعبه عربستان متوجه شد كه چه خطای بزرگی مرتكب شده است.
مك دونالد شعبه عربستان، قراردادی را با تمامی شركت ‏های خدماتی فعال بست تا همه این كیسه ها را از سطح شهر جمع آوری كنند و ‏البته این اقدام خود را در روزنامه ها و بیلبوردها و در مراكز تبلیغاتی دیگر به اطلاع ‏مردم رساند. سپس به مردم اعلام كرد كه هر كسی یك كیسه جمع آوری و ارائه ‏كند، یك مك دونالد رایگان دریافت خواهد كرد و اینگونه از یك شكست حتمی رهایی ‏پیدا كرد و توانست دوباره موفقیت خود را در بین مردم كسب كند.‏

نکته ها:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    در برخورد با نیروی انسانی، به آداب، سنن و مذهب آنان توجه داشته باشید و به آنها احترام بگذارید.
    پرومود باترا می گوید: "با روی خوش به اشتباه خود اعتراف كنید. حتی مداد مدیر عامل هم در انتهایش مداد پاك كنی دارد."
    به ارزش های سازمانی متعهد باشید هر چند لازم باشد برای آنها هزینه زیادی بپردازید.
    آلبرت اینشتین می گوید: "کسی كه هرگز اشتباه نكرده، هرگز چیزی را امتحان نكرده است."
    از جنبه های مختلف یک اشتباه، بهره برداری مثبت کنید. در این داستان، اقدامات انجام شده برای رفع اشتباه، خود به یک مجموعه ابزار تبلیغاتی تبدیل شده است.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

حکایت آن درخت و اخلاص و قدرت

سه شنبه 23 آذر 1395
03:38
امیرحسین ستوده بیدختی
حکایت آن درخت و اخلاص و قدرت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: "فلان جا درختی است و قومی آنرا می پرستند.".
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: "ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!"
عابد گفت: "نه، بریدن درخت اولویت دارد.".
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: "دست بدار تا سخنی بگویم؛ تو که پیامبر نیستی و خدا تو را بر این کار مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است.".
عابد با خود گفت: "راست می گوید؛ یکی از آن دو به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم." و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و برگرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: "کجا؟".
عابد گفت: "تا آن درخت برکنم.".
گفت: "دروغ است؛ به خدا هرگز نتوانی کند.".
در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: "دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟".
ابلیس گفت: "آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

داستانی از پائولوکوئیلو: عشق در جهنم

یکشنبه 21 آذر 1395
02:23
امیرحسین ستوده بیدختی
داستانی از پائولوکوئیلو: عشق در جهنم

شخصی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی که او از دنیا رفت، همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را به بهشت راه می داد، نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچکس از کسی دعوتنامه یا کارت شناسایی نمی خواهد؛ هر کس به آنجا برسد، می تواند وارد شود. آن شخص وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت. پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است، پرسید: "چه شده است؟".
ابلیس که از خشم قرمز شده بود، گفت: "آن شخص که به دوزخ فرستاده اید، آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده، نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد؛ در چشم هایشان نگاه می کند و به درد دلشان می رسد؛ حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می کنند و به یکدیگر محبت می ورزند. دوزخ جای این کارها نیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.".
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: "با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مهدی پرنور)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

اسحاق مخالف

یکشنبه 21 آذر 1395
02:22
امیرحسین ستوده بیدختی
اسحاق مخالف

عالِمی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت. همه مسحور گفته هایش می شدند؛ همه بجز اسحاق كه همیشه با تفسیرهای او مخالفت می كرد و اشتباهاتش را به او یادآور می شد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما كاری از دستشان بر نمی آمد.
روزی اسحاق درگذشت. در مراسم خاكسپاری، مردم متوجه شدند كه مرد عالِم به شدت اندوهگین است.
یكی پرسید: "چرا این قدر ناراحتید؟ او كه همیشه از شما انتقاد می كرد!"
مرد عالِم پاسخ داد: "من برای دوستی كه اینك در بهشت است، ناراحت نیستم. من برای خودم ناراحتم. وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می كرد و مجبور بودم پیشرفت كنم. حالا که او رفته، ممکن است من از رشد باز بمانم."

نکته: افرادی از سازمانتان كه به صورت سازنده از شما انتقاد می كنند، نیروهای باارزشی هستند. آنها را از خود طرد نكنید، بلكه این قابلیت آنها را در جهت و مسیر رشد سازمان هدایت كنید و از فكر و توانایی تحلیل آنها، در بررسی مسائل سازمانی استفاده نمایید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

شنا کردن یا غرق شدن؟

یکشنبه 21 آذر 1395
02:19
امیرحسین ستوده بیدختی
شنا کردن یا غرق شدن؟

اگر به طور غیرمنتظره، نقش جدیدی به شما سپرده شود، احتمالاً از اینکه می بینید چه کارهای زیادی را باید انجام دهید و چه چیزهای زیادی وجود دارد که نمی دانید، احساس در هم شکستگی خواهید کرد. به هر حال، اگر خود را کاملاً آماده کنید و هشیاری خود را حفظ نمایید، می توانید این وضعیت را پشت سر بگذارید و در سِمَت جدید خود پیشرفت نمایید.

هنگامی که به یک وضعیت و موقعیت نامعلوم قدم می گذارید:

    آنرا بخوبی ارزیابی کنید.
    فهرستی از تمامی آنچه که باید بیاموزید، تهیه نمایید.
    کانال های ارتباطی مناسب برقرار کنید، به طوری که تمامی افراد مهم در این حلقه ارتباطی قرار بگیرند.
    برنامه ای تهیه کنید تا شما را به سوی اهداف و مقاصد کلیدی، پیش ببرد.
    دوستان خود را شناسایی کنید.
    از دانش و تجربه این دوستان، استفاده نمایید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

راه گوساله

شنبه 20 آذر 1395
08:07
امیرحسین ستوده بیدختی
راه گوساله

روزی، گوساله ای باید از جنگلی بکر می گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پرفراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد، سگی از آنجا می گذشت.از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.
مدتی بعد، گوسفند راهنمای گله، آن راه را دید و گله اش را وادار کرد تا از آن راه عبور کند.
پس از چندی، انسان ها هم از همین راه استفاده کردند؛ می آمدند و می رفتند، به راست و چپ می پیچیدند، بالا می رفتند و پایین می آمدند، آزار می دیدند و شکوه می کردند. اما هیچکس سعی نمی کرد راه جدیدی باز کند.
بعد از مدتی آن کوره راه، خیابانی شد. حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی را که می توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند. مجبور بودند همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.
سال ها گذشت و آن خیابان، جاده اصلی یک روستا شد و بعد شد خیابان اصلی یک شهر. همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند، مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال، جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلاً باز شده، طی کنند و هرگز از خود نپرسند آیا راه بهتری وجود دارد یا نه.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: اگر همیشه به دنبال آن باشیم كه از جاده های گذشتگان عبور كنیم، همواره به تكرار مكرراتی خواهیم رسید كه در آن خبری از خلاقیت نیست. پس گاهی اوقات شجاعت داشته باشیم و بیراهه هایی را كه هیچكس از آن گذر نمی كند، امتحان كنیم.
لازمه هر شروع خلاقی، داشتن شجاعت است. اگر از شكست، بترسیم و یا شجاعت شروع را نداشته باشیم، همواره همان كه هستیم، خواهیم ماند و تلاش و تقلای ما تنها به سردردی مزمن خواهد انجامید. حتماً نباید كاری را كه می خواهیم انجام دهیم، قبلاً كسی انجامش داده باشد، كه اگر اینچنین بود دیگر امروز مفهومی به نام خلاقیت معنا نداشت.
برتراند راسل گفته است: "وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد كه می توان مرتكب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تكرار كرد."
با خلاقیت، پرسشگری، نقادی و البته شجاعت سعی کنید رفتارها و روش های غلط را که در سازمان به صورت هنجار درآمده اند و فرهنگ سازمانی را شکل داده اند، از بین ببرید و آنها را با روش ها و رفتارهای درست و مؤثر جایگزین کنید.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

تفاوت سیب و توت فرنگی

شنبه 20 آذر 1395
07:37
امیرحسین ستوده بیدختی
تفاوت سیب و توت فرنگی

معلمی به یک پسر هفت ساله، ریاضی درس می داد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم می خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: "اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟"
پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: "چهار!"
معلم که انتظار یک جواب درست را داشت، نگران شد. معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: "شاید بچه درست گوش نکرده باشه."
او به پسر گفت: "پسرم، با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم، تو چند تا سیب داری؟"
پسر ناامیدی را در چشمان معلم می دید. او این بار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند، اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد: "چهار."
یأس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک خیلی توت فرنگی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید: "اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم، چند تا توت فرنگی داری؟"
پسر که خوشحالی را بر صورت معلم می دید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد، دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت: "سه؟"
معلم لبخند پیروزمندانه ای بر چهره داشت. او موفق شده بود. اما برای اطمینان، دوباره پرسید: "حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم، چند تا سیب داری؟"
پسر بدون مکث جواب داد: "چهار!"
معلم که مات و مبهوت مانده بود، با عصبانیت پرسید: "چرا چهار سیب؟"
پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت: "آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: وقتی کسی جوابی به شما می دهد که متفاوت از آن چیزی است که شما انتظار دارید، سریع نتیجه گیری نکنید که او اشتباه می کند. شاید ابعاد و زوایایی از موضوع وجود دارد که شما درباره آنها هنوز فکر نکرده اید یا نسبت به آنها شناخت ندارید.

(منبع: سایت یکی بود ...)


ارسال شده در:

چشم درد

پنجشنبه 18 آذر 1395
11:58
امیرحسین ستوده بیدختی
چشم درد

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها را خورده و انواع آمپول ها را به خود تزریق کرده بود، اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
او به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می کند که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.
مرد میلیونر پس از بازگشت از نزد راهب، به تمام مستخدمین خود دستور می دهد که با خرید بشکه های رنگ سبز، تمام خانه را رنگ آمیزی کنند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباسی نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود، متوجه می شود که باید لباسش را عوض کند و خرقه ای به رنگ سبز به تن نماید. او نیز چنین می کند و وقتی به محضر بیمارش می رسد، از او می پرسد که آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده، می گوید: "بله. اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام".
مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: "بالعکس، این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری می کردید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود".

نکته: هرگز نمی توانیم تمام دنیا را تغییر دهیم، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرش خود، می توانیم دنیا را به کام خویش درآوریم. تغییر دنیا کار احمقانه ای است، اما تغییر دیدگاه یا نگرش خودمان، ارزانترین و مؤثرترین راه می باشد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مهدی پرنور)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

بچه کفاش

چهارشنبه 17 آذر 1395
04:06
امیرحسین ستوده بیدختی
بچه کفاش

آبراهام لینکلن، پسر یک کفاش بود. پدر وی کفاش سلطنتی بود و کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد. آبراهام پس از سال ها تلاش و شکست، در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد. اولین سخنرانی او در مجلس سنا بدین صورت گذشت:
نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود، ناراضی بودند. چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود. زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت، قبل از آنکه لب باز کند و سخنی بگوید، یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد: "آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!"
مسلماً هر فردی در جایگاه لینکلن قرار داشت، با این نماینده گستاخ که او را اینگونه مورد خطاب قرار داده بود، برخورد می کرد! اما آبراهام لینکلن، چنین نکرد. او لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور آغاز نمود: "من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت. چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم. آقایان نماینده، بنده در اینجا اعلام می کنم که مانند پدرم ماهر نیستم؛ با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام. پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

باغبان قصر حاکم

چهارشنبه 17 آذر 1395
04:06
امیرحسین ستوده بیدختی
باغبان قصر حاکم

روزی حاكم شهری دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن بزنند. وزیر حاكم كه مردی خردمند بود، نزد حاكم رفت تا علت را جویا شود و جان باغبان بیچاره را نجات دهد.
وزیر پس از انجام تشریفات معمول پرسید: "حاكم به سلامت باد، چه گناهی از این نگون بخت سر زده كه چنین عقوبتی بر او رواست؟"
حاكم با نگاهی خشمگین به وزیر گفت: "این نگون بخت كه می گویی چند باریست كه وقتی دزدان به قصر دست درازی می كنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی آنان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در كار است. تردید ندارم كه این باغبان رفیق قافله و شریك دزدان است."
وزیر از شنیدن این موضوع لبخندی زد و گفت: "نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت. چون او برای حاكم می دود و دزدان برای خود."
حاكم از پاسخ وزیر خوشش آمد و از خون باغبان گذشت.

نکته: اگر كاركنان، سازمان را از خود بدانند، علاوه بر انجام تمام و كمال وظایف محوله، از انگیزه های لازم برای پیشبرد اهداف و تعالی سازمان نیز برخوردار خواهند بود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک,
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|