تبلیغات
وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک

درحال مشاهده: وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

درگذشت همکار

شنبه 4 دی 1395
05:32
امیرحسین ستوده بیدختی
درگذشت همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
"دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود، دعوت می کنیم".
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره می شده که بوده است. این کنجکاوی، تقریباً تمامی کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند: "این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره می شد؟ به هر حال خوب شد که مرد!!".
کارمندان در صفی قرار گرفتند. آنها یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند، ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد. آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید. زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگی شما فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید. باورهای محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان واقعیت های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

صندلی در کلاس فلسفه

شنبه 4 دی 1395
05:31
امیرحسین ستوده بیدختی
صندلی در کلاس فلسفه

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: "امروز می خوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درس هایی رو که تا حالا بهتون دادم، خوب یاد گرفتین یا نه...!"
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: "با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!"
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شد، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: "کدوم صندلی؟"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،فلسفه ،

مردی که بازیگر شد

شنبه 4 دی 1395
05:30
امیرحسین ستوده بیدختی
مردی که بازیگر شد

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: "چرا دیر می آیی؟"
جواب می داد: "یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم!"
یک روز رئیسش او را خواست و برای آخرین بار به او اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد تدریس هم می کرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت، به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید که ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز متوجه شد که مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد. کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود، در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: "خب بچه ها، درس جلسه قبل را مرور می کنیم". سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل، بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد، کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند! اما او دیگر با خودش صادق نیست. او اکنون یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

عبادت بجز خدمت خلق نیست

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
عبادت بجز خدمت خلق نیست

دو برادر، مادری پیر و بیمار داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد، فرصت همنشینی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام از خاطر او بگذشت، در خواب دید که پروردگار وی را خطاب کرد و گفت: "برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم."
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: "خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!"
ندا رسید: "آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود، به نقل از کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل چاه آب روستا

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل چاه آب روستا

در زمان های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه، دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و نزد مردی خردمند رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به ایشان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آنرا بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند، اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره نزد خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنا بر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: "چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟"
روستاییان گفتند: "نه، تو فقط گفتی آب برداریم، نه لاشه سگ را!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه ای را کشف کرده، آنرا از بین ببرید.
در تحلیل مسائل، تصویری کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال نمایید.

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان، با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می کرد که چشمش به یک ذغال فروش افتاد. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود؛ در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود. ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورد و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: "بله قربان."
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: "جنهم بوده ای؟"
ذغال فروش زرنگ گفت: "بله قربان!"
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: "چه کسی را در جهنم دیدی؟"
ذغال فروش حاضر جواب گفت: "اینهائی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم."
شاه به فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: "مرا آنجا ندیدی؟"
ذغال فروش فکر کرد که اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیده، حق مطلب را ادا نکرده است. پس گفت: "اعلیحضرتا، حقیقتش این است که من تا ته جهنم نرفتم!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل من و تختخواب

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل من و تختخواب

از همان دوران کودکی تا همین الآن هم که بزرگ شده ام، همیشه فکر می کنم شب ها کسی زیر تختم پنهان شده است.
خلاصه تصمیم گرفتم به یک روانپزشک مراجعه کنم. آشنای یکی از دوستانم روانپزشک بود. پیش او رفتم و مشکلم را گفتم. روانپزشک گفت: "باید یک سال هفته ای یک جلسه ویزیت بشی تا درمانت کنم."
ویزیت هر جلسه 50 هزار تومان بود. هم هزینه اش زیاد می شد و هم خیلی وقت گیر بود. چند ماه بعد که رفته بودم به دوستم سری بزنم، روانپزشک هم آنجا بود. پرسید: "پس چرا نیومدی؟"
گفتم: "خب، جلسه ای 50 هزار تومان، برای یک سال خیلی زیاد بود. یک نجار من رو مجانی معالجه کرد."
پزشک با تعجب گفت: "عجب! می تونم بپرسم اون نجار چطور تو رو معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پایه های تختخواب را ببُری دیگه هیچکس نمی تونه زیر تختت قایم بشه!"

منظر اول: برای هر تصمیم گیری شتاب نكنیم و كمی بیندیشیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


منظر دوم: حل مشكلات ممكن است راه حل های متفاوتی داشته باشد. برخی راه حل ها ریشه ای هستند و برخی سطحی و موقت. بهتر است راه حل هایی را دنبال كنیم كه مشكلات را علمی و ریشه ای حل كند.

منظر سوم: قابل توجه مشاوران مدیریت: لازم است راه حل های متفاوتی بسته به شرایط مدیران ارائه شود.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

طوطی و حضرت سلیمان (ع)

چهارشنبه 1 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
طوطی و حضرت سلیمان (ع)

مردی یک طوطی سخنگو را در قفس کرده بود، سر گذری می نشست، اسم رهگذران را می پرسید و به ازای پولی که از آنها می گرفت، طوطی را وادار می کرد اسم ایشان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان (ع) از آنجا عبور می کرد. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: "مرا از این قفس آزاد کن." حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت نماید. مرد که زبان طوطی منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را نپذیرفت.
حضرت سلیمان (ع) به طوطی گفت: "زندانی بودن تو به خاطر زبانت است."
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.

نکته: بسیار پیش می آید که ما انسان ها اسیر داشته های خود هستیم.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

اردوی مدرسه با اتوبوس

چهارشنبه 1 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
اردوی مدرسه با اتوبوس

مدرسه ای دانش آموزان را با اتوبوس به اردو می برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک شد که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می شد: "حداکثر ارتفاع 3 متر".
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود، با کمال اطمینان وارد تونل شد. سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد و پس از به وجود آمدن صدایی وحشتناک، در اواسط تونل توقف کرد. اوضاع که آرام شد، مسئولین و راننده پیاده و از دیدن این صحنه ناراحت شدند. با بررسی اوضاع مشخص شد که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده شده است که باعث این اتفاق گردیده. همه به فکر چاره افتادند: یکی به کندن آسفالت فکر می کرد، دیگری به بکسل کردن اتوبوس با یک ماشین سنگین دیگر و غیره. اما هیچکدام چاره ساز نبود، تا اینکه پسربچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: "راه حل این مشکل را من می دانم"!
یکی از مسئولین اردو به پسر گفت: "برو بالا پیش بچه ها و از دوستانت جدا نشو"! پسربچه با اطمینان کامل گفت: "به خاطر سن کم، مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی به سر بادکنک به آن بزرگی می آورد".
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: "پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم، باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم؛ در این صورت است که می توانیم از هر مسیر تنگی عبور کنیم و به خدا برسیم."
مسئول اردو پرسید: "خب، این چه ربطی به اتوبوس دارد؟". پسربچه گفت: "اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم، باید باد لاستیک های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند."
پس از این کار اتوبوس توانست از تونل عبور کند.

نکته: خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

نقاشی خط خطی

چهارشنبه 1 دی 1395
10:46
امیرحسین ستوده بیدختی
نقاشی خط خطی

نقاشی مشهور، در حال نقاشی کردن یک منظره کوهستانی بود. آن نقاشی به طرزی باور نکردنی زیبا بود. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشیش شده بود که ناخودآگاه در حالی که آن نقاشی را تحسین می کرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن، پشت سرش را نگاه نکرد و متوجه نشد که یک قدم تا لبه پرتگاه فاصله دارد.
رهگذری متوجه شد که نقاش چه می کند. او می خواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش به دلیل ترس، غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و سقوط کند. رهگذر به سرعت یک از قلم موهای نقاش را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.
نقاش که این صحنه را دید، با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن رهگذر را بزند. اما رهگذر تمامی جریانی را که شاهدش بود، برای نقاش تعریف کرد و توضیح داد که چگونه امکان داشت از کوه به پایین سقوط کند.

نکته: به راستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم می کنیم، اما گویا خالق هستی می بیند چه خطری در کمین ماست و نقاشی زیبای ما را خراب می کند. گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده، ناراحت می شویم اما یک مطلب را هرگز نباید فراموش کنیم، و آن اینکه خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

از کاه،کوه نسازید

چهارشنبه 1 دی 1395
10:45
امیرحسین ستوده بیدختی
از کاه،کوه نسازید

زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری خانه آنها زندگی می کرد. در راه به یاد آوردند که باید از پلی قدیمی بگذرند که ایمن به نظر نمی رسید.
با یادآوری این موضوع، زن دچار تشویش و نگرانی شد و از شوهرش پرسید:” با آن پل چه کنیم؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم. قایقی هم در آنجا نیست که ما را به آن سوی رودخانه ببرد.”.
مرد گفت:” آه، من به فکر این پل نبودم. به راستی که این پل برای عبور خطرناک است. فکرش را بکن، ممکن است وقتی ما از روی آن عبور می کنیم، فرو بریزد و ما در رودخانه غرق شویم.”.
زن ادامه داد:” یا فکرش را بکن، روی تخته پوسیده ای قدم بگذاری و پایت بشکند. در آن صورت چه کسی از من و بچه ها مراقبت خواهد کرد؟”.
مرد با وحشت گفت:” نمی دانم اگر پای من بشکند، چه بر سر ما خواهد آمد؛ شاید از گرسنگی بمیریم.”.
این گفتگو همچنان ادامه داشت. زن و شوهر، هر دو نگران بودند و انواع بلاها و حوادث ناگواری را که ممکن بود برای آنها پیش بیاید، تصور می کردند، تا سرانجام به پل رسیدند. اما در اوج ناباوری دیدند که پل جدیدی به جای پل قبلی ساخته شده است و به سلامت از آن عبور کردند!

نکته: نگذاریم موریانه نگرانی، بنای کار و زندگیمان را ویران کند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

تخت مرگبار

سه شنبه 30 آذر 1395
10:40
امیرحسین ستوده بیدختی
تخت مرگبار

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آنرا با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت، درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالأخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب در محل مذكور حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده بودند و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه "پوكی جانسون"، نظافتچی پاره وقت روزهای یكشنبه، وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: آموزش کارکنان خود را جدی بگیرید.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:

طلاهای مرد خسیس

سه شنبه 30 آذر 1395
10:39
امیرحسین ستوده بیدختی
طلاهای مرد خسیس

مردی خسیس تمام دارائیش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانه اش پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می زد و آنها را زیر و رو می کرد.
تکرار هر روزه این کار، یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می زد. رهگذری او را دید و پرسید: "چه اتفاقی افتاده است؟"
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: "این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست. تو که از آن استفاده نمی کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟"

نکته: ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست، بلکه در استفاده از آن است. چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند.
اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است. پول با بخشش زیادتر و زیادتر می شود.
دارایی شما حساب بانکی تان نیست. دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است که برای یاری رساندن به دیگران به گردش درمی آورید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

من فقط یک کشاورز ساده هستم

سه شنبه 30 آذر 1395
10:15
امیرحسین ستوده بیدختی
من فقط یک کشاورز ساده هستم

کشاورزی از یک روستای دور افتاده چندین کیلومتر را از بین برف های یخ زده با سختی طی کرد تا خود را به کلیسای روستای همسایه برساند تا در مراسم عبادت روز یکشنبه شرکت کند. وقتی به کلیسا رسید، بجز کشیش فرد دیگری به کلیسا نیامده بود.
کشیش گفت: "فکر نکنم اجرای مراسم ارزش داشته باشد، بهتر نیست ما هم به خانه های گرممان برویم و یک قهوه داغ بخوریم؟" و انتظار داشت که تنها شرکت کننده مراسم نیز با او هم نظر باشد.
کشاورز گفت: "خب، من فقط یک کشاورز ساده هستم، اما وقتی به دام هایم علوفه می دهم، اگر فقط یکی از آنها جلو آمده باشد، مطمئناً گرسنه رهایش نمی کنم."
کشیش که شرمنده شده بود، شروع به اجرای مراسم کرد؛ زنگ کلیسا را به صدا درآورد، سرودها و دعاهای مختلف را خواند و انواع موعظه ها و بیانات را گفت که دو ساعت طول کشید. در پایان اشاره کرد که صرفنظر از میزان نیاز، ما باید وظایفمان را انجام دهیم و به خاطر درسی که کشاورز به او داده بود از او تشکر کرد.
کشیش در حالی که همراه با کشاورز از کلیسا خارج می شد، از او پرسید: "خوب بود؟"
کشاورز گفت: "خب، من فقط یک کشاورز ساده هستم، اما وقتی به دام هایم غذا می دهم، اگر فقط یکی از آنها جلو آمده باشد، مطمئناً آنرا مجبور نمی کنم همه آنچه را که برای همه آورده ام، بخورد!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



درس دیگری که می گوید اگر چه وظایف ما صرفنظر از سطح نیاز، همچنان به قوت خود باقی می ماند، مسئولیت دیگری که بر دوش ماست آن است که باید خدمات و محصولات خود را مطابق نیازمندی های مشتریان تنظیم کنیم و ارائه دهیم.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

فیل سفید

سه شنبه 30 آذر 1395
10:14
امیرحسین ستوده بیدختی
فیل سفید

نوع کمیابی از فیل وجود دارد که رنگ آن قرمز- قهوه ای است و وقتی پوستش خیس باشد، به رنگ صورتی روشن دیده می شود. در زمان های دور در جنوب شرق آسیا به این فیل ها، فیل سفید می گفتند و آنها را مقدس می شمردند. بر اساس قانون، کشتن فیل سفید یا کار کشیدن از آن ممنوع بود. این رسم هنوز در کشورهای برمه و تایلند وجود دارد.
در آن زمان ها، فیل سفید را سمبل قدرت و عدالت می دانستند. پادشاهان تلاش می کردند که از این فیل ها پیدا کنند و از آنها مراقبت کنند و با هدف بزرگ نشان دادن خود، معمولاً به عنوان تحفه به حاکمان و پادشاهان دیگر کشورها هدیه می دادند. با توجه به نادر بودن فیل سفید، نگهداری و مراقبت از آنها به شکل ویژه و با صرف هزینه های زیاد انجام می شد.
کسی که فیل سفید را به عنوان هدیه دریافت می کرد از یک سو برایش خوب بود که از پادشاه تحفه ای مقدس و با برکت دریافت کرده است و جزو افتخاراتش محسوب می شد؛ از سوی دیگر بد بود چون باید هزینه های زیادی صرف نگهداری آن می کرد و مجبور بود این هزینه ها را تا زمانی که فیل زنده بود خرج کند، در حالی که هیچ استفاده دیگری هم نداشت.

در مدیریت و کسب و کار، فیل سفید استعاره ای است برای کار، اقدام، سرمایه گذاری یا پروژه ای که به دلیل هزینه های زیاد برای بهره برداری و نگهداری، غیرسودآور است و به احتمال زیاد غیرسودآور باقی خواهد ماند اما به دلایل مختلف، از جمله هزینه های زیادی که برای آن صرف شده، کنار گذاشته نمی شود.
چه فیل های سفیدی در جامعه، سازمان یا شرکتتان، یا حتی در زندگی شخصی و خانوادگی خود می شناسید؟

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک


وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستانک,
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|