تبلیغات
وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان

درحال مشاهده: وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان


موسسه محک
اهداء عضو

3 پند از زبان گنجشک

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396
06:08
امیرحسین ستوده بیدختی
3 پند از زبان گنجشک

آورده اند که مردی در بازار دمشق، گنجشکی رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: "در من فایده ای برای تو نیست. اگر مرا آزاد کنی، تو را سه نصیحت می گویم که هر یک، همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را، وقتی آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم، می گویم. مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده است، به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: "پندهایت را بگو".
گنجشک گفت: "اول آنکه اگر نعمتی را از کف دادی، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچگاه زایل نمی شد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و ناممکن گفت، به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر".
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختی نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده ای کرد. مرد گفت: "نصیحت سوم را بگو".
گنجشک گفت: "نصیحت چیست!؟ ای مرد نادان، زیان کردی. در شکم من دو گوهر هست که هر یک، بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهرهایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی."
مرد، از خشم و حسرت، نمی دانست که چه کند. دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: "حال که مرا از چنان گوهرهایی محروم کردی، دست کم آخرین پندت را بگو."
گنجشک گفت: "مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی، غم مخور، اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر، اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهرهایی است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی و پند سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد." 

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

همانی هستی که همه می گویند؟

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396
06:10
امیرحسین ستوده بیدختی
همانی هستی که همه می گویند؟

روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع، نگران شدند و پرسیدند: "استاد، چه شده كه اینگونه اشك می ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟".
شیخ جعفر در میان گریه ها گفت: "آری، یکی از لات های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.".
همه با نگرانی پرسیدند: "مگر چه گفته؟".
شیخ پاسخ داد: "او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می گویند؟! و این سئوال حالم را عجیب دگرگون كرد.". 

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وصیت مرد خسیس

یکشنبه 20 فروردین 1396
12:11
امیرحسین ستوده بیدختی
وصیت مرد خسیس

مردی خسیس و مال اندوز، قبل از مرگ از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع گفت. در پایان مراسم کفن و دفن، ناگهان همسر آن مرد گفت: "صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم".
دوستان به او گفتند: "آیا واقعاً حماقت کردی و به وصیت او عمل کردی؟".
زن گفت: "آری. البته من وجه تمامی دارایی های او را به حساب بانکی خودم ریختم. در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آنرا در تابوتش گذاشتم تا اگر توانست آنرا وصول کرده، خرج نماید!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(خلاصه شده از سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

دو ریالی صلواتی

یکشنبه 20 فروردین 1396
12:10
امیرحسین ستوده بیدختی
دو ریالی صلواتی

من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناسی دیگر پهن کرده بود. مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته بود. آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: "دوزاری بده".
او با خوشرویی پولم را با دو سکه به من پس داد و گفت: "اینها صلواتی است".
گفتم: "یعنی چه؟".
گفت: "برای سلامتی خودت صلوات بفرست"، بعد به نوشته روی میزش اشاره کرد: "دو ریالی صلواتی موجود است".
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: "مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟".
با کمال سادگی گفت: "۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آنرا در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم".
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: "برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم".
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم، مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم. به او گفتم: "چه کاری می توانم برایت بکنم؟".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


گفت: "خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟".
گفتم: "پزشکم".
گفت: "آقای دکتر، شب های جمعه درِ مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد!".
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: "شب های جمعه مریض صلواتی می پذیریم".
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این ابیات سعدی:

گفت باور نمی کنـــم که تو را            بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفـتم این شرط آدمیت نیست            مرغ تسبیح گوی و من خاموش

(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:

دوربین پولاروید

یکشنبه 15 اسفند 1395
09:12
امیرحسین ستوده بیدختی
دوربین پولاروید

در سال 1926، ادوین هربرت لند، پس از یک سال تحصیل در دانشگاه هاروارد، ترک تحصیل می کند تا خودش بر روی پولاریزاسیون نور تحقیق کند.
دو سال بعد، او فیلتر پولاریزه نور را اختراع و ثبت می کند. در سال 1937، لند شرکت پولاروید را تأسیس می کند و تولید محصولات مرتبط با نور و شیشه، مانند عینک و دوربین، را آغاز می کند.
در سال 1943، وقتی با خانواده اش برای تعصیلات به سفر رفته بود، در حال عکس گرفتن از دختر سه ساله اش بود که دختر کوچکش می پرسد چرا نمی تواند عکس ها را همان موقع ببیند؟
آن روز، این پرسش ساده و غیرعادی، موجب شکل گیری ایده دوربین فوری در ذهن لند می شود.
لند موفق می شود در سال 1948، اولین دوربین پولاروید خود را به بازار عرضه کند. عکس گرفته شده با این دوربین ها، پس از 60 ثانیه بر روی فیلم عکاسی ظاهر می شد.
او در سال 1963 موفق به تولید فیلم فوری می شود و پس از عرضه چندین مدل از دوربین های پولاروید، در سال 1977 دوربین کاملاً خودکار با قابلیت چاپ فوری عکس گرفته شده را ارائه می کند؛ محصولی که میلیون ها نسخه از آن به سراسر جهان عرضه شد و مردم برای خرید آن، پشت در فروشگاه ها صف می بستند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ذهن باز و پاک یک کودک و فکر، دانش و خواست یک مرد، موجب اختراع دوربین پولاروید شد.

(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:

دین و مذهب ما چیست؟

یکشنبه 15 اسفند 1395
09:11
امیرحسین ستوده بیدختی
دین و مذهب ما چیست؟

یک بازرگان ایرانی که برای عقد قرارداد بازرگانی به چین سفر کرده بود، تعریف می کرد که مدیر یکی از شرکت های چینی از او پرسیده بود: "دین و مذهب شما ایرانیان چیست؟"
بازرگان ایرانی هم تا حدی دین اسلام را برای مدیر شرکت چینی شرح داده بود و سپس علت این پرسش را از او جویا شده بود.
مدیر شرکت چینی جواب داده بود که چندی پیش بعضی از آقایان تجار بازار ایران برای سفارش دادن بعضی از اجناس چینی نزد او رفته بودند. وقت ناهار، او آنان را به صرف ناهار در شرکت دعوت کرده بود و برای آنان مرغ سوخاری آورده بود. تجار ایرانی از خوردن آن غذا خودداری کرده بودند، چون گفته بودند حرام است و ذبح شرعی نشده است؛ ولی همان اشخاص از او خواسته بودند که بر روی آن اجناس ساخت چین، بنویسد: "Made in Japan".
بنابراین می خواست بداند که دین و مذهب ما چیست!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


********** به راستی دین و مذهب ما چیست!؟ **********

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟

پنجشنبه 21 بهمن 1395
12:39
امیرحسین ستوده بیدختی
قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟

نیمه شبی چند دوست به قایق سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: "چقدر رفته ایم؟ تمام شب را پارو زده ایم!".
اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!
در اقیانوﺱ بی پایان هستی، انسانی که قایقش را از ساحل باز نکرده باشد، هر چقدر هم که رنج ببرد، به هیچ کجا نخواهد رسید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



شما قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، زیاده خواهی، غرور کاذب، خود بزرگ بینی، گذشته یا ...

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

قیمت شما چند است؟

پنجشنبه 21 بهمن 1395
12:39
امیرحسین ستوده بیدختی
قیمت شما چند است؟

یكی، در پیش بزرگی از فقر خود شكایت می كرد و سخت می نالید.
آن بزرگ گفت: "خواهی كه ده هزار درهم داشته باشی و چشم نداشته باشی؟".
گفت: "البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی كنم.".
گفت: "عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می كنی؟".
گفت: "نه.".
گفت: "گوش و دست و پای خود را چطور؟".
گفت: "هرگز.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


گفت: "پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است؛ باز شكایت داری و گله می كنی؟! بلكه تو حاضر نخواهی بود كه حال خویش را با حال بسیاری از مردمان عوض كنی و خود را خوش تر و خوش بخت تر از بسیاری از انسان های اطراف خود می بینی. پس آنچه تو را داده اند، بسی بیشتر از آن است كه دیگران را داده اند و تو هنوز شكر این همه را به جای نیاورده، خواهان نعمت بیشتری هستی!"

(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

دعای چوپان

یکشنبه 17 بهمن 1395
07:54
امیرحسین ستوده بیدختی
دعای چوپان

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: "چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟".
چوپان گفت: "ما شخص خاصی برای این کار نداریم. خودم نماز آنها را می خوانم.".
مرد گفت: "خوب، لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!".
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت: "نمازش تمام شد!".
مرد که تعجب کرده بود، گفت: "این چه نمازی بود؟".
چوپان گفت: "بهتر از این بلد نبودم.".
مرد ناچار پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از او پرسید: "چه شد که اینگونه راحت و آسوده ای؟".
پدرش گفت: "هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!".
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید که در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده است.
چوپان گفت: "وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم: "خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟".

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management






ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

محاکمه دزد نان

یکشنبه 17 بهمن 1395
07:54
امیرحسین ستوده بیدختی
محاکمه دزد نان

در یکی از شهرهای کانادا پیرمردی را به دادگاه احضار کردند، به خاﻃر دزدیدن نان. پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی در توجیه کارش گفت: "خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم".
قاضی گفت: "تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دﻻر تو را جریمه خواهم کرد؛ اما می دانم که توان پرداخت آنرا نداری، به همین خاﻃر من به جای تو پرداخت می کنم".
در ﺁن لحظه همه سکوت کردند و دیدند که قاضی ده دﻻر از جیب خود درﺁورد و درخواست کرد که بابت حکم پیرمرد پرداخت شود.
سپس ایستاد و به حاضرین در دادگاه نگاهی کرد و گفت: "همه شما محکوم هستید و باید ده دﻻر جریمه پرداخت کنید، ﭼون در شهری زندگی می کنید که فقیری مجبور می شود یک نان دزدی کند".
در آن جلسه دادگاه حدود پانصد دﻻر جمع شد که قاضی آنرا به پیرمرد بخشید.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management






ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

موزفروشی كه كشورش را متحول كرد

دوشنبه 11 بهمن 1395
10:49
امیرحسین ستوده بیدختی
موزفروشی كه كشورش را متحول كرد

مهاتیر كوچكترین عضو خانواده 11 نفره ای بود كه شغل معلمی پدرش تكافوی برآوردن آرزوی او جهت خریدن دوچرخه برای رفت وآمد به دبیرستان را نمی كرد؛ بنابراین شروع به فروختن موز در خیابان بعد از اتمام اوقات مدرسه نمود.
مهاتیر بعد از اتمام دوره دبیرستان، وارد دانشگاه پزشكی كشور همسایه، سنگاپور شد و همزمان مسئولیت اتحادیه دانشجویان مسلمان آن دانشگاه را برعهده گرفت. سال 1953 پس از فارغ التحصیلی، به كشورش بازگشت و به عنوان پزشك جراح به استخدام نیروهای انگلیسی، كه كشورش را اشغال كرده بودند، درآمد. پس از خروج نیروهای انگلیسی، در سال 1957 با افتتاح مطبی شروع به طبابت نمود و نیمی از وقتش را صرف معالجه رایگان افراد فقیر کرد. از سال 1964 به مدت 5 سال به عنوان نماینده در مجلس ملی فعالیت نمود و در سال 1970 كتاب معروف خود به نام "آینده اقتصادی مالزی" را به رشته تحریر درآورد. مهاتیر در سال 1974 وارد مجلس سنا شد. در سال 1975 وزیر آموزش و پرورش و سپس نایب نخست وزیر گردید و بالأخره در سال 1981 به نخست وزیری رسید.
ولی پرسش اساسی این است كه آن جراح مالیزیایی چه كاری انجام داد ؟!!!

    ابتدا نقشه آینده مالزی را ترسیم نمود و اولویت ها، اهداف و نتایجی را كه می بایست در طی 10 سال و بعد 20 سال و نهایتا" تا سال 2020 به آنها دست یابند، مشخص نمود.
    سپس تصمیم گرفت كه آموزش همگانی و تحقیقات علمی در رأس برنامه ها قرار گیرد، پس بیشترین میزان بودجه و اعتبار را به آموزش همگانی،كسب مهارت های فنی، ریشه كنی بی سوادی، آموزش زبان انگلیسی و تحقیقات علمی اختصاص داد. او در همان سال ها هزاران نفر از دانشجویان را با پرداخت بورسیه به بهترین دانشگاه های جهان اعزام نمود.
    استراتژی و برنامه های خود را به صورت كاملاً شفاف و با صداقت با مردم كشورش در میان گذاشت؛ آنان را با نظام مالیاتی جدید آشنا نمود و از همه مهمتر از مردم یاری طلبید. مردم نیز چون او را صادق دیدند، باورش كردند و با او همراهی نمودند. او در اولین سال اقدام به كاشت یك میلیون اصله درخت روغنی نمود كه این امر طی تنها دو سال، مالزی را به عنوان بزرگترین و اولین كشور تولید كننده و صادر كننده روغن درختی به دنیا معرفی کرد.
    مهاتیر تصمیم گرفت صنعت جهانگردی مالزی را طی 10 سال، از درآمد 900 میلیونی سال 81 به درآمد 20 میلیارد دلاری برساند. وی برای رسیدن به این هدف پادگان های نظامی ژاپنی باقی مانده از جنگ جهانی دوم را به مناطق جهانگردی تبدیل کرد. او همچنین كوآلالامپور را مقر اصلی كنفدراسیون فوتبال آسیا قرار داد. مالزی در سال 1996 با رشدی معادل 46 درصد نسبت به سال های قبل در زمینه صنعت برق و الكترونیك، خود را به عنوان یكی از صادر كنندگان لوازم برقی و الكترونیكی به دنیا معرفی کرد.مهاتیر محمد با وضع قوانین شفاف، درهای اقتصاد كشور را به روی سرمایه گزاران خارجی گشود. او با تأسیس شركت عظیم پتروناس، بازار بورسی با یك میلیون دلار معامله در روز را پایه ریزی نمود.
    تأسیس بزرگترین دانشگاه اسلامی دنیا، گامی دیگر جهت جذب نخبگان علمی داخلی و خارجی بود.
    وی یک پایتخت اداری جدید با دو میلیون نفر جمعیت را در كنار پایتخت تجاری تأسیس کرد. او با تأسیس دو فرودگاه جدید و مدرن و ده ها جاده و اتوبان سریع السیر، رفت و آمد جهانگردان و سرمایه گزاران را به کشور تسهیل نمود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


به طور خلاصه باید گفت حاج مهاتیر محمد طی مدت 21 سال، موفق گردید كشوری فقیر با درآمد سرانه 100 دلار را به كشوری توسعه یافته با درآمد سرانه 1600 دلار در سال و میزان سرمایه گذاری را از 3 میلیارد به 98 میلیارد دلار و میزان صادرات را به رقم قابل توجه 200 میلیارد دلار برساند.
مهاتیر محمد در سال 2003 با اراده شخصی تصمیم به كناره گیری از قدرت و سپردن زمام امور به نیروهای جوان و تازه نفس گرفت. او علیرغم درخواست مردم كشورش مبنی بر ماندن بر مسند قدرت، بدون اینكه بخواهد فردی از افراد خانواده اش را به قدرت برساند و یا حكومت را موروثی كند، به طور كلی از دنیای سیاست كناره گیری کرد تا جانشینانش بتوانند آرزوی طراحی شده او به نام "مالزی بیست.... بیست...." یا "مالزی در 2020" را به واقعیت تبدیل نمایند.
اینچنین بود كه یك موز فروش و یا به عبارتی یک پزشك جراح توانست با مهارت و عشق عمیق به كشور و مردمش و پشتكار عالی، مالزی را از یك موش به یك ببر آسیایی تبدیل نماید.
ولی سؤالی كه وجود دارد این است كه آیا دیگر جراحان كشورهای اسلامی نیز می توانند همان معجزه جراح مالیزیایی را تكرار كنند و یا تنها هنرشان آن است كه در یك عمل جراحی زیبائی یك شیر را به موش تبدیل نمایند ؟!!!!

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

داستان سرایی در کسب و کار

دوشنبه 11 بهمن 1395
10:43
امیرحسین ستوده بیدختی
داستان سرایی در کسب و کار

داستان سرایی در کسب و کار، هنر استفاده از داستان است برای برقراری ارتباط با کارکنان، مشتریان، تأمین کنندگان، شرکا و هر فرد دیگری که با سازمان شما در ارتباط است. هدف از داستان سرایی در کسب و کار، سرگرمی نیست؛ این داستان ها هدف یا نتیجه ای خاص را دنبال می کنند.
نکته مهم در گفتن یک داستان کاری خوب، این است که معتبر و موثق باشد. از داستان هایی استفاده کنید که در مورد اینکه شما کیستید و چرا در این موقعیت قرار دارید، مطالب بیشتری به دیگران بگویند. از گفتن داستان هایی که در مورد شکست، قضاوت ضعیف، یا اشتباهات شما می گوید، نترسید. اگر آمادگی این را داشته باشید که خود را آسیب پذیر نشان دهید، می توانید بسرعت اعتماد دیگران را جلب کنید و با آنها ارتباط برقرار نمایید.
انواع داستان های کاری عبارتند از:

    داستان های "من کیستم": این داستان ها از رؤیاها، اهداف، موفقیت ها، شکست ها، انگیزه ها، ارزش ها، یا تاریخچه شما می گویند.

    داستان های "چرا من اینجا هستم": این داستان ها بیان می کنند که یک دستور کار پنهانی ندارید، و شما و طرف مقابل، هر دو به صورت عادلانه، چیزی از این موقعیت به دست می آورید.

    داستان های آموزنده: این داستان ها نشان می دهند که چگونه یک تغییر در رفتار، دیدگاه، یا مهارت ها می تواند به نتایجی بزرگ منجر شود.

    داستان های الهام بخش: این داستان ها برای افراد، الهام بخش است و آنها را تشویق می کند که شاد و امیدوار باشند. شما با این داستان ها مخاطبان خود را متقاعد می کنید که سختکوشی و فداکاری آنها، ارزشمند است.

    داستان های ارزش در عمل: این داستان ها، ارزش هایی را که مایلید مخاطبانتان از خود ظاهر سازند یا به آن بیندیشند، تقویت می کند. داستان های ارزش در عمل، می توانند مثبت یا منفی باشند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    داستان های "می دانم به چه می اندیشید": این داستان ها به شما امکان می دهد که اعتراضات، سوء ظن ها، پرسش ها، یا نگرانی های دیگران را، قبل از آنکه آنها را بیان کنند، مطرح نمایید.
ارسال شده در:

ماستمالی کردن

دوشنبه 6 دی 1395
01:04
امیرحسین ستوده بیدختی
ماستمالی کردن

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر رضا شاه پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامه مرد امروز به این صورت نقل کرده است: "هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند، از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود، بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود، دیوارها را موقتاً سفید نمایند. ... به این ترتیب، با خرید مقدار زیادی ماست، همه دیوارها را ماستمالی کردند."
این کار مدتها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز به معنی سر و ته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن به کار می رود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مؤسسه اتومبیل کرایه دو دوست

دوشنبه 6 دی 1395
01:03
امیرحسین ستوده بیدختی
مؤسسه اتومبیل کرایه دو دوست

مایکل و جک، شریکی یک مؤسسه اتومبیل کرایه داشتند. وضعیت کسب و کارشان وخیم بود. اختلاف نظر در مدیریت هم شرایط را بدتر می کرد.
یک روز مایکل پیشنهاد کرد که در یک رستوران قرار بگذارند تا در مورد ادامه کارشان تصمیم بگیرند. او در یک رستوران مجلل جا رزرو کرد و محل و تاریخ قرار را به جک اطلاع داد. جک که دیر به محل قرار رسیده بود، با دیدن چهره بشاش مایکل تعجب کرد و علت را جویا شد. مایکل گفت: "نشسته بودم که لی آیاکوکا (مدیرعامل کرایسلر) وارد رستوران شد! دوستانش را به ناهار دعوت کرده بود، اما چون هنوز نرسیده بودند، با هم گفتگو کردیم و من هم مشکلات کارمان را با او در میان گذاشتم."
جک هیجان زده از مایکل خواست تا پاسخ لی آیاکوکا را بگوید. مایکل گفت: "او گفت که ما با کرایه دادن کوتاه مدت اتومبیل نمی توانیم به جایی برسیم. بهتر است نیرویمان را روی کرایه های دراز مدت متمرکز کنیم. خب، اگر او چنین نظری دارد، چرا دست به کار نشویم؟"
آنها همین کار را انجام دادند. در شش ماه اول سودی عایدشان نشد. اما پس از یک سال، کاسبی رونق گرفت و سود مناسبی بردند. سه سال نگذشته بود که مؤسسه آنها به بزرگترین و سودآورترین مؤسسه اتومبیل کرایه ایالت تبدیل شد.
یک شب در یک مهمانی بزرگ، جک موفق به دیدن لی آیاکوکا شد و از او بابت رهنمودی که به شریکش داده بود، تشکر و قدردانی کرد. آیاکوکا اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: "من در تمام عمرم به آن رستوران نرفته ام."
جک با نارحتی به مایکل زنگ زد و گفت: "من چند لحظه قبل با لی آیاکوکا بودم. او گفت که رهنمودی به تو نداده و تو را نمی شناسد! تو به من دروغ گفتی! رهنمود مال او نبود، همه اش مال خودت بود."
لحظه ای سکوت حاکم شد. سپس مایکل پرسید: "اگر سه سال پیش می دانستی که همه آن حرف ها مال من است، آیا مرا همراهی می کردی؟"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:

گردو یا سبد؟

شنبه 4 دی 1395
05:44
امیرحسین ستوده بیدختی
گردو یا سبد؟

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسبش گذاشت و وارد بازار دهکده شد. سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد هست و به همه می رسد".
او این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم در صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف بود، اما وقتی نوبتش رسید، کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی داشت و پی کار خود می رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می کرد، با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی دارم و فرار می کنم".
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را برداشتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی خواستم، این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد". این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

نکته: خیلی ها دلشان به گردوها خوش است و از این غافلند که آنچه ارزش بسیار بیشتری دارد، سبدی است که گردوها در آن جمع شده اند. خیلی ها وقتی در شرکت یا مؤسسه ای کار می کنند، اِبایی ندارند از اینکه در حق بقیه افراد مجموعه ظلم روا دارند تا سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته غافلند که شرکتی که آنها را گرد هم جمع کرده، مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می دارد و حفظ این سبد، به مراتب مهمتر از به دست آوردن چند گردوی اضافه است.
بیایید در هر جمعی که هستیم، سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آنرا قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان


وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران - مطالب ابر داستان,
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به وبلاگ انجمن مدل سازی اطلاعات ساختمان ایران است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|